تبلیغات
. - شهید صیادی به روایت همسر قسمت دوم
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در شنبه 17 فروردین 1392 ساعت 06:00 ب.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید علی صیادی , 

بانام خدا

در قسمت پیش به این موضوع پرداختیم که شهید صیادی انسان صادق و ساده دلی بودند و از ابتدای زندگی مشترکشان به شهادت خودشون واقف بودند .
حال به ادامه این مصاحبه خواهیم پرداخت :

در نهایت زندگی ما بعد از چهار ماه از عقد و عروسیمون صورت گرفت ، اومدیم تهران . از نعمت این زندگی خدا دو تا فرزند بهمون داد همون اوایل عقدمون بهم  گفت خانم من که اسمم علی هست شما هم که اسمتون از القاب حضرت فاطمه زهرا هست از خدا خواستم که دو تا فرزند پسر بهمون بده که اسماش رو بذارم حسن و حسین . عین همین ها رو بهم گفت .
البته آقاحسن که دو سال و دو ماهش بود و حسین سه ماهش بود که آقای صیادی به شهادت رسیدند .

فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران

 از سال 82 تا 86 ما با همدیگه زندگی کردیم که حدودا چهار سال ، چهار سال و نیم ما با هم زندگی کردیم . همه این زندگی درس بود  البته یک سال و نیم این زندگی رو بزنیم چون ایشون همش مأموریت بود ، مأموریتشون هم متنوع :سی روزه ، ده روزه ، پنج روزه بود ، سه روزه بود و...

- مأموریتهای طولانی ایشون براتون سخت نبود؟

 من همش گریه می کردم . ایشون یه کیف کوچیکی داشت . بعد وسایل شخصیشون ، ناخنگیرش ، مسواکش ، وسایل شخصی اش رو داخلش می گذاشت. من های های گریه می کردم . می گفت خانم اینقدر به من وابسته نشو . با زبون بی زبونی به من می گفت . اینقدر به من وابسته نشو . شما اول و آخرش تنها هستی . تو این دنیا فقط تنها کسی که آدم رو تنها نمی گذاره خداست . اینقدر به من وابسته نشو !
من نمی دونستم علی آقا چی داره میگه .

زمانی که حسن شش ماهه بود به من گفت خانم بیا برو رانندگی یاد بگیر . گفتم نه من نمی تونم حسن کوچیکه واقعا مراقبت می خواد با حسن می اومد پشت می نشست سوپ درست می کردم ، پشت به حسن سوپ می داد که گریه نکنه تا من بتونم رانندگی یاد بگیرم . ایشون همه چی رو داشت تند تند به من یاد می داد ولی خودم نمی دونستم به خاطر چی بود ولی الان به این نتیجه می رسم که می خواست همه چیز رو به من یاد بده . بعضی مواقع که ماموریت می رفت پول ، برق ، گاز ، همه اینها می موند می گفتم علی آقا خودش می یاد پرداخت می کنه .می گفت خانم همش منو نگاه نکن یه موقع تفریحی برو بیرون ، یه هوایی بخور ، اینها را هم پرداخت کن . نمی دونستم برای چی این حرفها رو می زنه ولی یادمه زمانی که یک ماه قبل از شهادت ایشون بود خیلی نسبت به زندگی سرد شده بود هم نسبت به بچه ها ، هم نسبت به زندگی !
قبل از این جریان ما در اتوبان قزوین تصادف خیلی خیلی بدی کردیم

- چیزی هم شده بود ؟

خیر حتی باید بگم این چند سالی که با آقای صیادی زندگی کردم ایشون همیشه عادت داشتند پیراهن سفید بپوشن . اگه هم تو عکسهاش نگاه کنید همیشه با لباس سفید بودند ، اون روز هم پیراهن سفید تنش بود ، در آن تصادف که ماشینشون به کلی داغون هم شده بود بطوریکه هرکسی میدید ، میگفت این راننده اش قطعا مرده ولی هیچ چیزیش نشده بود و پیراهن سفیدشون یه لکه خالی هم بر نداشته بود... !
نگو خدا باز هم داشت به من تلنگری می زد !


لباس سفید شهید صیادی

- آیا شهید صیادی قبل شهادت خوابی هم دیده بودند ؟

شش ماه قبل از شهادتشون تو منطقه مأموریت بودند چادر زده بودند ، بلند میشه از خواب ، میاد بیرون ، نگهبان یکی دیگه از دوستانش بود .
دوستشون گفت علی چرا نمی خوابی ؟ علی گفت نمی دونم خوابم نمی گیره ، فردا شب دوباره همین اتفاق براش می افته ، می یاد بیرون دور می زنه ، یکی دیگه از دوستاش می گه بابا بگیر بخواب دیگه . ما اگه جای تو بودیم الان می گرفتیم می خوابیدیم ...
می گه اگه یکی دو شب ، سه شب مرتب به خوابت مدام بیاد بگه می خواهی بری علی این طرز رفتن نیست ، خودت رو آماده کن تو چکار می کنی ؟

...
یعنی این جوری بگم بهتون بارها بود ساعت 11 از مأموریت می اومد ، خدای من گواهه . آقای صیادی یه دوش می گرفت ، یک حال و احوالی ، چی شد و چی نشد ، بهر حال من خسته بودم ، باید هم منتظر این می بودم که بیاد و هم بچه و اینها ، سخت بود .  تا من بگیرم بخوابم ، ایشون داشت نماز شب می خوند ، می رفتم می گفتم شما تازه از مأموریت اومدی بیا بگیر بخواب . می گفت بگذار این رو بخونم ، بالاخره ما که هیچی نداریم تو اون دنیا ببریم شاید این به دردمون خورد ، می گفت خانم شما هنوز نخوابیدی می گفتم نه ، می گفت اگه شما هم خوابتون نمی گیره بیایید شما هم نماز شب بخونید...

روزهای جمعه همش می گفت خانم تا 11 من دربست در خدمت شمام چه کار دارید ؟ امر کنید انجام بدم ... می خواهید حسن رو نگه دارم ، حسین رو نگه دارم ؟ چکار داری برات انجام بدم ؟ از 11 به بعد اگه کاری نداری من برم تو اتاق خودم !
ایشون نماز جعفر طیار ، دعای امام زمان (عج)، غسل جمعه  همه رو انجام می داد ، یعنی به هیچ وجه اینها رو ترک نمی کرد ، حتی اگر مهمانی هم جایی می رفتیم حتی اگه خانه خواهر خودم هم بود ؛ غسل جمعه اش را بدون هیچ خجالتی انجام میداد .

علی آقا می گفت تکلیف الهی به هیچ وجه خجالت نداره !

اولین شهدای صابرین آقای صیادی و شهید ایثاری بودند که در سال 86 شهید شدن ، ما بعد اونها شهدای دیگری هم دادیم ولی همه دوستاشون میگن داغ همه این شهیدان خیلی سنگین بود ولی داغ دوری از علی صیادی یه چیز دیگه است .
دوست و آشنا و فک و فامیل همشون این رو میگن ، خیلی سنگین بود ، حتی الان من حدود 5 ساله که آقای صیادی شهید شدند ، هر روزش احساس می کنم که برای من تازه است .


فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران

الان 25 ساله که داداشم شهید شده ، یه موقع هایی مامانم میگه امروز همرزم شهید احمد رضا اومده ، اینقدر مامانم خوشحال میشه ...
الان می فهمم مادرم چی میگن ...


                                                    شهید احمد رضا رنجبر

اتفاقا شهید صیادی اوایل هر شب ، یعنی به شما بگم 2 سال مرتب به خوابم می اومد. کاملا می دیدمش ، احساسش می کردم ، سایه اش رو می دیدم . اما دوری ایشون برام خیلی سخت بود و ازشون خواستم کمتر بیان به خوابم ...

از اخلاق و رفتارهای شهید در زندگیتون بفرمایید :

من همیشه می گفتم : خدایا میگن زن و شوهر با هم دعوا می کنن . خدایا چرا این موضوع یکبار هم تو زندگی ما اتفاق نیفتاده ؟
یعنی هر زمان هم عصبانی می شد ساکت میماند ! اصلا حرف نمی زد ! صبور بود

می گفتم علی آقا بالاخره عصبانی میشی یه جور خودتو بریز بیرون دیگه . اینطوری من بیشتر داغون میشم . می گفت میترسم خدای ناکرده یه حرفی بزنم ، اطرافیان ناراحت بشن . همون بهتر سکوت اختیار کنم ، بهتره دیگه ، چی بگم ؟. همین ! تمام !


کافیه اون لحظه فقط می دیدش که فقط آدم چشم بزنه می فهمه آدم اون طرف چی گفته .

الان مامانم چند تا بچه داره ، واقعا میگه احمد رضای ما رو خدا برد ، خدا گلچین کرده ، راست میگه . الان مادرشوهرم ، 9 تا بچه داره . می گفت علی یه چیز دیگه بوده من اینو صبح تا شب پشت کولم می ذاشتم تو باغ مزرعه این ور اون ور کارامو می رسیدم این جیک نمی زد نه می گفت غذا می خوام یا چیزی می خوام ...

خدا همه بنده های خوبش رو می بره پیش خودش و بازماندگان را با صبر امتحان میکنه

هر چیزی هم که ازش می گفتم انگار حرفای منو می شنید ، هر شب ازش می پرسیدم چه جوری رفتی ؟ وقتی که داشتی می رفتی چی گفتی ؟ همه رو تو می اومد تو خواب بهم می گفت ، نمی ذاشت به فردا موکول بشه ...
در همان ایام یک شب به خوابم اومدن و می گفتن که الان کجا هستن ، جاشو بهم نشون می داد ...

نیروهای دوره اول صابرین تعداد نفر زیادی بودند ، این شهید هم جزو گروهای اول بودند . سال 86 چند نفر بودند ، خیلی دوره های سختی را گذروندند ، نمی دونم بیابان گردی ، کوه نوردی ، صخره نوردی ، زندگی در شرایط سخت ، چتربازی و ...
اینا رو گذروندن ، از اون تعداد زیاد تعداد ویژه ای برای مرحله بعد باقی موندن ؛ دوباره ازشون یه سری آزمون های خیلی سخت گرفتن مثل پاراگلایدر ، پاراموتور ، سقوط آزاد و... و البته بهترین ها ماندند ... یکیش شهید صیادی و دیگر نفرات کارآزموده ای که جای شهید رو به سختی ولی به لطف خدا و یاری شهید پر نمودند
.

من خیلی دوست دارم صحبت کنم ولی صحبت می کنم خیلی بهم می ریزم . زندگی با یک شهید همه گوشه گوشه های زندگی براش میشه خاطره .

فرزندان شهید صیادی در غرفه صابرین نمایشگاه دفاع مقدس در موزه کاخ نیاوران


ما یه موقع می نشستیم با هم صحبت می کردیم از ساعت 11 تا 5 بعد از ظهر ، باورتون میشه بدون این که بگیم گشنمونه یا تشنمونه ، فقط یه نقطه پیدا می کردیم برای رسیدن به خدا . شاید 7 ساعت . یعنی واقعا ناهار نمی خوردیم خدا سر شاهده ، خدا رو من گواه می گیرم ، اصلا نه شام ، نه ناهار ، هیچی . هفت ساعت صحبت می کردیم بعضی مواقع به هشت ساعت هم می رسید . بعد نگاه می کردیم میدیدم ساعتها چقدر زود گذشت و نفهمیدیم ؛بارها در روز این موضوع اتفاق می افتاد

اون موقع که بچه نداشتیم می تونستیم با همدیگه حرف بزنیم ، بچه ها که اومدن ، یک خورده بالاخره به دلیل سختی شغلشون و این موضوع ها صحبتمون کمتر شد . و البته هر روز هم داشت سخت تر می شد .
یک روز از مأموریت می اومدن ، شب ساعت 10 دوباره زنگ می زدن می گفتند یک لحظه بیایید پادگان ، می رفتند که می رفتند ، چهار روز پنج روز دیگر می اومدن
همه بچه های صابرین حتی الان هم همینطوری هستند
شغل اینا اینجوریه دیگه معلوم نبود چه جوریه ، یک بار بودن ، و صدبار نبودن  ...
همه برای امنیت جامعه
وقتی آدم یک فتنه فساد اغتشاش و ... میبینه دلش میسوزه
آتیش میگیره
چون اینا جونشون رو برای برخی از مردم ایران میدن که در کمال نامردی فساد کنن یا بخاطر امنیت گران فروشی و به مردم خیانت کنن
...

پایان



سخن گروه نازعات:
مطلع شدیم مادر همسر شهید صیادی 19 بهمن 91 به رحمت خدا رفتند و میهمان
شهیدان عزیز علی صیادی و احمد رضا رنجبر شدند

شادی روح ایشان هم صلوات بفرستید


========================

خوانندگان محترم وبلاگ به هوش باشید:

تیم های بسیار آماده اطلاعاتی سپاه در اکثر گروهکها و تیمهای فساد و ضد نظام جمهوری اسلامی نفوذ کردند و همه اینها گزارش دادند که فتنه جدیدی در راه است
اغتشاش جدید
نا امنی جدید و شاید حتی ترور و یا فساد ها و ضربه های اقتصادی جدید
با هوش باشید
با درایت باشید
هرموضوعی که مطلع شدید
هر اتفاقی که افتاد
هر همسایه ای را دیدید که برنامه خیانت به نظام جمهوری اسلامی دارد
میهمانی ویا پارتی میگیرید
الان هم این موضوع شدید تر شده و تعداد پارتی هاش بیشتر شده
سریعا (حتما با تلفن ثابت یا تلفن عمومی) به دلیل نبود امنیت سیستم تلفنهای همراه به اطلاعات سپاه به شماره 114 یا به وزارت اطلاعات 113 اطلاع بدید
البته مطمئن باشید بقدری آنها حرفه ای و مجهز هستند که کسی متوجه به گزارش شما نخواهد شد.
به نیروهای اطلاعاتی نظام اعتماد کنید و همه باهم کمک کنید فتنه جدید با کمترین آسیب به پایان برسد .

انشالله موفق باشید


شادی روح همه شهدای اسلام
شهدای اطلاعات
شهدای صابرین
سربازان گمنام امام عصر (عج)
مرزبانان جان برکف ارتش و ناجا
و ...
فاتحه و صلوات بفرستید

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)