تبلیغات
. - شهید صیادی به روایت همسر قسمت اول
.
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
ارسال شده در جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 08:22 ب.ظ توسط گروه کمال

موضوع : شهید علی صیادی , 

بانام خدا

درسال جدید مطلبی را همزمان با ایام فاطمی بیان میکنیم با موضوع شهید صیادی ، علت این موضوع هم ارادت شدید این شهید به حضرت زهرا (سلام الله علیها) است .
این مطلب توسط خانم شهیده از همسر محترم شهید علی صیادی تهیه شده است.

امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد:

همسر شهید صیادی :

... من با شهید صیادی خیلی کم زندگی کردم . سال 82 بود که وارد زندگی ایشون شدم  یعنی نیمه شعبان سال 82 عقد کنان ما بود و بهمن (عید غدیر خم) عروسی ما ،  یعنی فواصل چهار ماه بین عقد و عروسی  . بعد اون اومدیم تهران ، جایی که  زندگی می کردیم یه خونه اجاره ای داشتیم ، اونجا زندگی خیلی ساده ای داشتیم، عروسی ما هم خیلی ساده بود ، همراه با مولودی خوانی بود ، یک سری  از دوستان علی آقا از کربلا اومده بودن و مولودی خوندن، گفتیم چون عید غدیر خم ، ولایت و برادری حضرت علی (ع) است ما این عروسی رو برگزار کنیم . ایشون متولد 1/6/1357 بودند . ما اومدیم تهران و زندگی مشترکمان را  شروع کردیم .
یک هفته بعد از عروسی خواب دیدم برادرم که شهید شدن ، اومدن به خوابم ، من لباس عروسی تنم بود ، آقای صیادی لباس دامادی ، برادرم لباس رزم تنش بود  و وسط ایستاده بود، دقیقا این خواب رو سه شب پشت سر هم می دیدم ، این  خواب هم یکی دو ساعت به طول می انجامید ، طولانی بود این خوابم . حرفی  نمی زدند ، انگار ما سه تامون داخل یه عکس بودیم . عروسی ما که یه هفته  پیش بود ، ما خودمون رو همونطور می دیدیم . به آقای صیادی گفتم نمی دونم  چرا خواب داداش احمدم رو هی پشت سر هم می بینم  . برگشت گفت خوب ما چون اومدیم تهران ، عکس شهید رو نیاوردیم ، این سری که رفتیم عکس داداش احمد رو می یاریم به دیوار خونه مون می چسبونیم . دو هفته بعد رفتم شمال . عکس داداش احمد رو آوردم . انگار دیگه همون بود . این یک نشونه  بود ، می خواست به من بفهمونه این هم بعد یه چند سال دیگه باید بیاد پیش من .

 الان ما هستیم که این نشونه ها رو متوجه میشیم ...


از همون روز اول که اومدن خواستگاری ، ما دو سه ساعت با همدیگه صحبت کردیم ، گفته بودن که شغلم مأموریتیه ، ما ماموریت زیاد می ریم ، سی روزه داریم ، تمام ریز ریز کارهاشو به من گفت ، گفت کارهام سخته در کنارش راحتی هم داره ، یعنی اون اوایل ، همه کارهای سختش رو به من گفت که این فلانه و بهمانه ، چجوری هست ، ما پرواز داریم ، به همه اینها اون روز اشاره کرد.

شهید صیادی گفت :
من پرواز رو خیلی دوست دارم. طوریکه وقتی کوچیک بودم روی صندوقی ،( مامانم صندوق قدیمی داشت )، چادر مامانم رو مینداختم روی دوشم می گفتم دارم پرواز می کنم. من عشق پرواز رو از همون دوران کودکی داشتم . بزرگ که شدم وارد سپاه شدم ، دیدم در سپاه میخوان عضوگیری کنن برای یه نیرویی به نام نیروی یگان
ویژه صابرین و البته جایی هم داشت به نام هوابرد ، که کارشون پرواز و اینها بود ، منم این شغل رو انتخاب کردم و عشق من هم پروازه .
وقتی آدم بالاتر میره به خدا نزدیکتر میشه . منم جز شهادت تو آسمون چیز دیگه ای از خدا نمی خوام . ((عین همین رو روز اول به من گفت )) اتفاقا همون لحظه اول که داشت صحبتش رو می کرد - منم یه دختر 21 ساله بودم ، چون ما خودمون تو خانواده شهید بودیم - وقتی این حرفها رو می زد با خودم گفتم بگذارید این حرفهاشو بزنه می خوام بهش جواب نه بگم ، نمیشه که از همین اول داره صحبت از شهادت میکنه .


 وقتی علی آقا اولین بار اومد خونه مون بیست دقیقه اول اصلا حرف نزد فقط خونه ما رو نگاه می کرد، یک هفته بعد از عقدمون بهم گفت ببین خانم من یک شبی ، یعنی زمانی که وارد سپاه شدم از خدا خواستم گفتم خدایا همسر آینده ام رو به من نشون بده ، چجوریه ، چه شکلیه ، کجاست ؟ میگه خوابیدم دقیقا همین شما رو ، ولی شما اون موقع شانزده سالتون بود ، تو همین اتاق جایی که ما الان داریم صحبت می کنیم ، (اتاق خیلی کوچیکی بود . یه تاقچه ای داشت . روی تاقچه اش ضبط و اینها بود) همه این نشونه ها رو به من گفت دقیقا همین اتاق بود که ما داشتیم با هم حرف می زدیم . ولی چهار سال پیش وقتی وارد سپاه شدم یه شب داشتم می خوابیدم همین طوری از خدام خواستم گفتم خدایا همسر آینده ام رو نشونم بده، دقیقا همین صورتتون ، همین تیپ ، همین قد ، همین خودتون بودید . من گفتم خدایا این زن کیه ؟ یعنی زمانیکه شما رو دیدم همون لحظه ذهنم رفت گفتم خدایا ...
من خجالتی داشتم خیس عرق می شدم . نگو تو ذهنش داشت همون رو تداعی می کرد .


شهید صیادی در حال اورهال پاراماتور

 کسی که با شهید زندگی می کنه لحظه لحظه های زندگی خاطره میشه ، گوشه گوشه های زندگی خاطره میشه ...
روز اولی که ایشون اومدن خواستگاری ، ماه رجب بود . شناخت آقای صیادی مربوط به شناخت شوهر خواهر من بودند ، ایشون و شهید هفت هشت سال با هم در کردستان بودند ، اونجا با هم دوست بودند . از این طریق شناخت ما صورت گرفت. یعنی ما کاملا که شوهر خواهرمون رو قبول داشتیم اجازه دادیم که ایشون بیان خواستگاری . به این صورت ، وقتی اومدن پدرم گفتن درسته من داماد خودم رو قبول دارم ولی بالاخره پدرم ، برم یه تحقیقاتی انجام بدم. روز دوم اعتکاف بود روحانی شهر آقای صیادی توی مسجدی که آقای صیادی هم اونجا معتکف بودند ؛ گفتن : (... به این خونه خدا که من الان روز دوم اعتکافم قسم می خورم که جوانی مثل علی صیادی تو استان گیلان رو اگر بگم اولی نداره دومیش هم بعیده پیدا بشه.
یعنی شهید واقعا تایید شد . ولی باز هم بالاخره پدره ، یکی دو جای دیگه هم تحقیقات کرد . دیدم خیلی خوشحاله . اومد خونه گفت دخترم من تحقیقات خودم رو کردم و حالا دیگه همه چیز با خودت ...

در روز خواستگاری مثل فیلمها دو نفر آمده بودند! علی صیادی توی یک اتاق و شخص دیگر هم در اتاق دیگر !
و خوب البته به لطف خدا در این جریان مقایسه شهید صیادی بهتر بود


 - خانم صیادی چطور شد جواب مثبت دادید ؟

 خودم هم نمی دونم . پدرم وقتی گفت اون روحانی شهر به خونه خدا قسم خورد و ایشون رو تأیید کرد دیگه قانع شدم ،البته گفتم بابا آخه شغلش خیلی سخته . گفت همه اختیار دست خودته . بعد آقای صیادی دوباره زنگ زدن به شوهر خواهرم . گفتن اون روز من زیاد صحبت نکردن اگر اجازه بدین ، یک بار دیگه ما باهم صحبت کنیم که در مرحله دوم بود که منم همه صحبتهای خودم رو کردم و دیدم هر صحبتی که من می کنم با شرایط منطقی و عقلی قبول می کنه . اون روز ایشون هیچی رو پشت پرده نگذاشت حتی گفت که من حقوقم 99 هزار تومانه ! صاف و ساده ؛ و نگفت که من خونه دارم ، زمین دارم ، ماشین دارم و... ، هیچی !
 همه چیز هایی که داشت رو صاف و ساده گفت ، خیلی ساده ، خیلی صادقانه . حرفاشو زد . حتی اون روز در مورد شهادتش هم برای من گفت . حتی گفت چند چیز خیلی برای من مهمه . گفت تو زندگی سه چیز خانواده ، شغل و دوستام خیلی برای من مهمن . اینها رو واقعا همون روزهای اول بهم گفت .




شهید صیادی و شهید ایثاری
 
ادامه فرمایشات همسر محترم شهید صیادی را فرداشب خدمتتان عرض خواهیم نمود ...

شادی روح این شهید بزرگوار فاتحه و صلوات بفرستید

تهیه و تنظیم : خادمة الشهدا (شهیده)